ما سه تا

ما سه تا دوست هستیم که در ابتدای دوره ی بزرگی از زندگیمون در پی ثبت خاطرات و نشانی های ارزشمندی هستیم که ممکنه با فاصله گرفتن از هم از دستش بدیم
اینجا جای دردودلامون حرفامون داستانامون
خلاصه اینجا جاییه فقط و فقط برای خودمون


برای سارا





احتمالا توی مسابقه آکادمی موسیقی گوگوش با "رامین کریملو" آشنا شده باشید. رامین یک خواننده ی ایرانی نمایش های موزیکال (شبح اپرا، عشق هرگز نمی میرد و...) هست که به تازگی آلبومش منتشر شده.

جالب اینجاست که رامین توی این آلبوم جدیدش آهنگ Guiding Light از گروه MUSE رو کاور کرده و واقعا هم کارش رو خوب انجام داده.

اینجا میتونید اطلاعات بیشتری درباره رامین بدست بیارید.







کیفیتMP3 320MP3 128OGG 64WMA 32
لینکدانلود تک به تکدانلود تک به تکدانلود تک به تکدانلود تک به تک
لینکدانلود یکجادانلود یکجادانلود یکجادانلود یکجا


این ترک رو به هیچ وجه از دست ندید: Guiding Light.mp3


منبع لینک ها

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

من و خل بازیام(2)

ادامه ی داستان...

لینکین که رومو زمین انداخت 

mabu>

خیلی از همه چیز و همه جا ناامید شده بودم..که دکتر..پیدام کرد

g7ompend2j2gc0pm7u3r.png" alt="" />

دکتر..میدونی کدوم دکتر؟ً...doctor who

dpgvw2bey2xrmva93gpu.png" alt="" />

دکتر فوق العاده ترین ادم روی کل زمینه..راستش شاید چون ادم نیست و تایم لرده

ubnq18r2cbzw7u14o4.jpg" alt="" />

قوی..باهوش..دیوونه..عجیب و خوشتیپ

6h310tdecpeq0zgiyejh.png" alt="" />

 لبخندش دنیا رو روشن میکنه..

bsmwcrk129g3h8qqxrui.jpg" alt="" />
تازه با داداش دینم هم رفیق بودن

fnfhrjwgztmtluobqqz7.png" alt="" />

چه ماجراهایی باهم نداشتیم که دکتر ریجنریت کرد..ولی ین دکتر جدیده دکتر من نبود

xr3rkstcbc29w5pbvxeo.png " alt="" />

وقتی دکترمو از دست دادم..تازه فهمیدم لینیکن هم مرده..اونوقت هیچ چاره ای نداشتم به جز پناه بردن به داداش دین 

qeqh8jex49xs3ur1x9.png" alt="" />

اونوقت بود که با راب اشنا شدم...یعنی اول با جان اسنو اشنا شدم 
جان اسنو و راب از خاندان استارک عظیم ....
جان اسنو بامعرفت و ساده و اصیل بود و

b7wbh4xtfxdg82md5gts.jpg " alt="" />

 راب..قهرمان خوش چهره ی جنگ...

l8t9e9i3i2ru0bn0lih2.png" alt="" />

بین دو تا برادر گیر کردم ..نمیدونم کدومشون بهترن..هردوشون رو یه اندازه دوست دارم 
جان اسنو اصیل تر و دوست داشتنی تره 

mv5yypawmwl3nbsg9dw.jpg" alt="" />

ولی راب هیرو ی بلونده خوش قیافه ـست

dtavrl4utzyfdhu2vwew.png" alt="" />
کمکم کنید بینشون یکی رو انتخاب کنم !!!


چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

برگشتم

سلام. این سلام به گلنوشه. به مهتاب تازه سلام کرده بودم حال ندارم دوباره بکنم. اینم که الان مینویسم، اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. همین الان داشتم با مهتاب حرف میزدم پشت تلفن، یعنی با تلفن(کاملا معلومه که حالت عادی ندارم. ) اصرار کرد هی اصرار پشت اصرار که من بیام بنویسم گفتم کار دارم باید لباس جمع کنم، جارو کنم، ظرف بشویم(بشورم)، حموم کنم(یاد بگیرین، به من میگن دختر نمونه) ولی کار ساز نبود و بالاخره من راضی شدم. الانم همین طور هر چی داره به ذهنم میاد رو مینویسم پس اگه یه جای از حرفام به بقیش ربطی نداشت، کلا بی خیال.

آخه گلنوش(خیلی دارم خودمو کنترل می کنم بهت نگم گلی، آخه با گلی خیلی حال میکنم.) تو که میگی من کجام یکی باید از خودت بپرسه کجایی؟ من درگیر درسا و میانترمام بودم. فرصت سر خاروندن نداشتم، والاااا!

تا الان یه عالمه چیزی نوشته بودم ولی دیدم مزخرفه پاک کردم.

راستی بهتون گفتم چه حرکت جالبی کردم؟ خب الان میگم.

از اون جایی که پایانه اتوبوسا عوض شده و اومده شهدای محراب دراین راستا، وقتی من از دانشگاه سوار خط میشم یه راست میام پایانه و اطلسی پیاده نمیشم. اوایل یه بار پیاده شدم دیدم اشتباه کردم در نتیجه دفعه بعد وقتی اطلسی پیاده شدم دیدم روی یه خط دیگه نوشته شهدای محراب، پاسداران و خط در حال رفتن بود واسه همین که از دستش ندم پریدم توش. وای که ای کاش این کارو نکرده بودم چون وقتی رسید به خیابون عدالت پیچید توش و رفت پاسداران منم به خیال این که بعدش میره پایانه خیلی خوشکل(تازگی ها عاشق این تکیه کلام شدم، جالبه نه؟) با اعتماد به نفس تموم ایستگاها رو نشستم تا رسید روبروی یه پمپ بنزین و وایساد. فقط من توی خط بودم!!!

- ببخشید، شما شهدای محراب نمیرید؟

-نه، من که گفتم میرم پاسداران.

-

-الان من چی کار کنم؟

-یا باید خودتون برید یا این که همین جا توی خط بمونید. من ده دقیقه دیگه حرکت میکنم اون وقت برمیگردم ومیریم پایانه که وقتتون تلف میشه. اینم تنبیه شما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ترتیب حرفاشو یادم نیس)

-

و من به صورت خیلی خوشکل توی خط نشستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کمتر از یه دقیقه بعد رفتم جلو صداش بزنم ولی خواب بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیاده شدم رفتم جلو، یه موتوری دم خیابون بود پرسیدم این چه خیابونیه گفت: بلوار دشتی. منم به راه خودم ادامه دادم. چیز جالبی که جلب توجه میکرد چراغای وسط خیابون بود که به طرز عجیبی ادامه داشت. از این رو وقتی جلوتر یه پیرمردی( یه کم جوون تر پیرمرد) رو دیدم کنار تابلو اتوبوس:

-ببخشید، این خیابون کجا میره؟

-کرمان، بافق

-

-من میخوام برم شهدای محراب

خوشبختانه روبرو پر از تاکسی بود و من یه دربست گرفتم و فقط به رسیدن به خونمون فک کردم.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

 

 راستی یه سری به پستای تو وبلاگ رشتمون بزنید خیلی جالبه.

 


 

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

GOOCH

اه اه به خدا این چه وضعشه یک ساله هیچکدومتون پست نذاشتین.سارا اصلا معلوم هست تو کجایی؟

بیاین یه فکری برای این وبلاگ بکنین اینقدر سوت و کور شده آدم دلش میگیره.


جمعه 1 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

.و....

دلم گرفته بچه ها
حرفی برای گفتن ندارم
اومدم دو تا وبلاگ بزارم
وبلاگ بچه های بیتکنولوژی ورودی 90 که خودم ساختم و در مقایسه با وبلاگ سارا اینا داغونه
وبلاگ خودم که سالی یک بار شاید اپ بشه
تا بعد
بای بای
اهان راستی مامان اینا دارن میرن مکه 15 روزی باید بچه داری( امیر داری) کنم و خیلی سخته
shayad neveshtajm dar moredesh

سه شنبه 16 اسفند 1390 | نظرات ()

روز مهندس بر خودم مبارک!!!

بچه ها این مطلبی که می خوام بذارم مال وبلاگ خودمونه. بخونید حال کنید ولی بدونید ما باهوش تر از این حرفاییم، والااا!

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.
برنامه‌نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم‌کننده‌ای است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.»
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگری داد.
گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ? دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵۰ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازی کند.»
برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چیست که وقتی از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتی پائین می‌آید ۴ پا؟»
برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵۰ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵۰ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامه‌نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!

 ...............................................................................

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴**ﹾ** ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱**ﹾ** ۳۷** هستید
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟”
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار: از کجا فهمیدی؟

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید.
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد.

 ..............................................................................................

وسط شهری یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش،‌زخمی می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین! ایول! دمت گرم! یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید! آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال می‌کنن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری! یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه می‌زنیم!



جمعه 5 اسفند 1390 | نظرات ()

GOOCH

میدونم قول داده بودم تا سه شنبه 4 تا دیگه پست هم بذارم ولی واقعا دانشگاه غافلگیرم کرد روز اول کاملا تو دانشگاه گیج میزدم یه جورایی نمیتونستم از روی صندلی که نشستم روش بلند بشم از ساعت 10 تا 2 هم کلاس نداشتیم من بیکار بیکار تو یه دانشگاه بودم که حتی میترسیدم یه قدم از جایی که هستم و احساس آرامش میکنم برم اونطرف تر.خیلی ترسناک بود هیچ دوستی نداشتم نمیخواستم هم نشون بدم ترسیدم یا ضعیفم.خیلی بد بود خیلی.وقتی هم که ساعت 6 بالاخره تموم شد دانشگاه سوار یه اتوبوس شدم که منو تو ابوذر پیاده کرد و رفت.برای یه ادمی که از مکان های عمومی متنفر هست و 8 ماه توی اجتماع تنها نبوده و از خونه بیرون نیومده این مثل کابوس میمونه.

ولی خداییش روز اول اینقد وحشتناک بودا الان دیگه دارم کم کم عادت میکنم ولی با چند نفر هم دوست شدم ولی نه در حدی که بخوام باهاشون بیرون دانشگاه رابطه داشته باشم.تو کلاس 28 نفره فقط 10 تا یزدی هستن از دختر وپسر.فقط هم 8 تا پسر داریم.خدا رو شکر زیاد لوس نیستن.

دیگه زیاد چیز خاصی نیست.هنوز هفته اول رفتم احساس میکنم قراره حسابی بهمون فشار بیارن.

پ.ن:این پست قبلیه مال کیه من براش فیلترشکن بفرستم.
پ.ن2:مهتاب چه بی معرفت شدی.
پ.ن3:سارا ممنون از ایمیلات.

چهارشنبه 3 اسفند 1390 | نظرات ()

فیلتر شکن خوب سراغ دارید؟

آیا تا بحال خواستین تک تک مو های خود را بیرون بکشید؟
اگر بله تازه شدید مثل من، آخه می خوام برم توی گوگل ولی فیلتره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می خوام شیشه مانیتور رو خورد کنم. لطفا کمک کنید.............

یکشنبه 30 بهمن 1390 | نظرات ()

GOOCH

خب من از امروز تا سه شنبه قراره 5 تا پست بذارم تا نشون بدم این مهتاب خانم الکی ما رو برای ننویشتن داستان بهونه میکنه.

بالاخره دانشگاه من از شنبه اون هفته شروع میشه منم که دیوونه ام از دوشنبه همینجوری استرس گرفتم اخه چقدر وقته سر کلاس درس واین حرفا نبودم یه خرده میترسم تازه ادم هم زیاد هست تو دانشگاه.ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان.میترسم استرس دارم.

مهتاب یادت هست چند وقت پیش میگفتم کی بشه این دانشگاه لعنتیم شروع بشه حالا میخوام بگم غلط کردم.اقا به خدا داشتیم زندگیمون رو میکردیم صبح تا شب تو خونه اینترنت بازی فیلم.غلط کردم یه چیزی گفتم خوشی زده بوده زیر دلم.حرفم رو پس میگیرم.

حالا از شما با تجربه ها کمک میخوام که دلداریم بدین بگین نه نترس گلنوش جون دانشگاه عین مدرسه هست ترس نداره.خواهش یه چیزی بگین استرسم کم بشه دارم دیوونه میشم.

چهارشنبه 26 بهمن 1390 | نظرات ()

happy valentine

                   Roses are red
Violets are blue
You're my valentine
And I love
you


Happy your VALENTINE
 
                                  
    
               

سه شنبه 25 بهمن 1390 | نظرات ()

جواب تست

سلام. من برگشتم. شرمنده زودتر نتونستم مطلب بذارم. الانم تو سایتم.اول حوابای خودم رو میذارم بعد هم جواب تست رو.

1.( بهم نخندید. هر چی باشه جوابای من از این شما بهتره) همسرم

2.یه پرنده مثل قناری، طوطی

3.خوشحال می شم.

4.یه خونه بزرگ، چوبی، ساده ولی شیک

5.اولین بار گفتم آره ولی حالا می گم نه

6.یه میز چوبی بزرگف گلدون، تابلو، پنجره،عتیقه(فک کنم دفعه اول یه چیزی راجع به غذا گفتم نمی دونم یادم نیست.)

7.شیشه

8.توشو نگاه می کنم.میبرمش خونه

9.دریاچه

10.پل

..................................................................................................................................

حب حالا میرم سراغ جوابا:

1.همراهی که از او نام بردید و یا با شما قد میزند، مهم ترین فرد زندگی شماست.

2.اندازه حیوانی که در جنگل می بینید، بیانگر حجم مشکلات شخصی شماست.

3.ارتباطی که با حیوان برقرار می کنید و اعمالی که انجام می دهید، نشان می دهد که به شیوه خود(مثبت یا منفی) برخورد خواهید کرد.

4.اندازه خانه رویایی شما، تعیین کننده مقدار انگیزه و هدف شما در حل مشکلات و مسایل است.

5.اگر هیچ نرده یا حصاری دور خانه رویایی خود در نظر نگرفته اید، نشان می دهد که شخصیت آزادی دارید و همیشهاز مردم استقبال می کنید و به آنها خوشامد می گویید. بر عکس، حضور نرده نمایشگر شخصیت بسته و محدود شماست. شما ترجیح می دهیدکه افراد سرزده به دیدن شما نیایند.

6.اگر پاسخ شما شامل خوراک، افراد و یا گل ها نیست از زندگی کاملا ناراحت هستید.

7.دوام . پایداری جنسیت فنجان انتخاب شده توسط شما، پایداری رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان می دهد.

8.نحوه کار شما با فنجان، نشان گر طرز تفکر شما نسبت به شخص سوال اول است.

9.اندازه حجم آبی که میبینید، بیانگر عاطفه و احساسات شماست.(این نشون می ده برعکس نظر دیگران من خیلی با احساسم.)

10.میزان خیس شدن شما هنگامی که از آب عبور می کنید اهمیت ارتباطات و روابط عاطفی شما را نشان میدهد.( این یعنی من آدم عجیبیم. خودمم نمی فهمم چرا این قد متناقضم؟!)

خب اینا همش مال وبلاگ پاییز طلایی بود. اینم از حق کپی.دیگه باید یرم سر کلاس بعدا میام راجع به مسافرتم می گم. فعلا

 


 

 

 

 

 


یکشنبه 23 بهمن 1390 | نظرات ()

تولددددددد

تولد تولد تولدت مبارک ..مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا روو فووت کن تا صد سال زنده باشی

سارا جان تولد 19 سالگیت مبارک باشه ایشالا شاد و سرزنده باشی
راستی فقط 12 ماه تا 20 سالگی فاصله داری ها حواست جمع باشه اخه..دختر که به بیست رسید باید به حالش گریست


اینم کیک..حمله ه ه ه ه ه ه ه ه


IMG4UP" alt="" />

پنجشنبه 20 بهمن 1390 | نظرات ()

تست

آره بالاخره تونستم بیام. چند وقت پیش به گلنوش قول دادم که یه تستی رو بذارم حل کنید. از یه وبلاگی گرفتم. میخوام حل کنید، بعد هم اگه می تونید جواباشو بذارید که ببینیم چی نوشتین.

1. در جنگل در حال قدم زدن با شخصی هستید، شخص همرا شما کیست؟

2.باز هم در جنگل قدم میزنید. حیوانی را میبینید. می توانید بگویید چیست؟

3.چه ارتباط و تعاملی بین شما و آن حیوان برقرار می شود؟

4.به اعماق جنگل می روید. وارد محوطه ای بدون درخت می شویدو در مقابل خود خانه ی رویایی و ایده آلی را که در ذهن داشتید میبینید.آن را توصیف کنید.

5.آیا دور خانه شما نرده و توری وجود دارد؟

6.وارد خانه می شوید. به اتاق ناهار خوری میروید و میز ناهار خوری را میبینید. توضیح دهید روی میز و دور و بر آن چه میبینید.

7.از در پشت خانه خارج می شوید. روی چمن یک فنجان فرار گرفته است.جنس فنجان از چیست(سرامیک، شیشه، کاغذ، چینی، پلاستیک و...)؟

8.با فنجان چه می کنید؟

9.در حاشیه و اطراف خانه قدم میزنید و خود را کنار آب میبینید، آبی که می بینید چه نوع است؟(اقیانوس، دریا، دریاچه، رودخانه، نهر،...)

10.چگونه از روی آب میگذرید؟


جواب هارو بنویسید، من بعدا جواب تست رو میذارم.




دوشنبه 17 بهمن 1390 | نظرات ()

داشتان

چرا هردوتون اینقده دپرسین؟!
اوخی نی نی های من یکی دپرسه یکی عصبیه
اخه من بیام چی بنویسم حالتون خوب بشه هان؟
بوستون کنم خوبه؟
اوخی بیاین پیش مامانی تو بغل خودم چیکار کنم؟
قصصه خووبه؟؟
یکی بود یکی نبود سه تا دختر کوچولو بودن یکیشون اسمش ساارااا بود یکیشون اسمش گُل نوشش بود یکیشونم مهتاب
این سه تا به یه مهدکودک میرفتن
یه روز مهتاب رفت مهدکودک دید سارا یه طرف نشسته گلنوش یه طرف نشسته دید گلنوش زیرچشماشو سیاه کرده رفته بالای کمد میخواد خودکش کنه
اونطرف سارا نشسته رو زمین داره دفتر و کتاب و پارچه و مداد رنگی و همه چیو پاره میکنه و میگه:من اژ این ژندکیه نکبتی خشته شددددممم
از اون طرف گلنوش بالای کمد داد میزنه : من هیت هدفی بلای ژندگی ندالم ژندگیم پوچ و بی مهنیه
مهتاب گیج میشه و نمیدونه چیکار کنه میره یه دفتر میده به سارا میگه توش نگاشی کن و خودتو خالی کن
سارا با چشمای خون گرفته برمیگرده و دفتر رو میگیره و در یک چشم بهم زدن پارش میکنه و مداد رنگی رو با دندوناش میشکنه و بعد با صورت عصبانی به طرف مهتاب برمیگرده
مهتاب فرار میکنه و سارا به سمت مبل میره و با یک حرکت اونو نصف میکنه
مهتاب که میبینه کاری از دستش بر نمیاد به سمت گلنوش میره گلنوش اون بالا رو لبه ی کمد نشسته و میگه
ای ژندگانی که ملا با خود مبلدی تلا مگذاشتی من خود دل شیلاب ارژو هایم پرواااز کنم؟!
مهتاب با صورت خندان به سمت گلنوش رفت گلی بیا پایین باهم باژژِی کنیم
بعد شروع به بالا و پایین پریدن و رقصیدن و شکلک در اوردن کرد ...چند ثانیه بعد یه گلدون از بالا پرت شد تو سر مهتاب!!
گلنوش جیغ زد:ژژندکی خودمه به هیشکیم یبط نداره...
مهتاب تلو تلو خوران و گیج زنان به وسط اتاق رفت و یه شیشه شیرجو ون وسط پیدا کرد..همشو یک نفس بالا رفت..و بعد در حالی که مست کرده بود فریاد زد:اهاییی فک میکنین فخط خودتونین که مشکل دالین؟...نه همه ی همه ی مَیدُم  مشکل دارن...باید مَید بود و مبایِزه کرد...مهتاب روشو برگردوند یکدفعه دید سااراا و گلنوش عصبانی دارن به سمتش حمله میکنن نــــــــــــــــــــــه ه ه ه ه....

وقتی مهتاب به هوش اومد دید همه جا اروم و ساکته ساراا یک طرف نشسته وداره لبخند ملیـــــــــح میزنه و تو دفترش نقاشی میکنه و گلنوش اونطرف تر داره با خونه سازی خونه میسازه مهتاب بلند شد و به سمتشون رفت و هر دوشون رو بغل کرد و گفت: ای یاو یو

چهارشنبه 14 دی 1390 | نظرات ()

وقتی که من دیوونه میشم...

چرا هیچ کس چیزی نمینویسه؟
آخرش خودم باید بیام. ایشالا شنبه بعد از امتحان میام مینویسم.وای مهتاب فهمیدی بهت گفتم رفتم تو وبلاگ gerard butler نظر گذاشتم. نمی دونم چی کار کردم یه پیغام بم دادن که من یه درخواستی کرده بودم و اونا هم قبول کردن!!! من اصلا چیزی نگفته بودم! نمیدونم چی کار کردم ولی احتمالا از روی فضولیم یه چیزی رو کلیک کرده بودم . خلاصه نمی دونم چی شده ولی براشون جواب نوشتم که اون چیزی رو که گفتین روش کلیک کنم صفحهشو باز نمی کنه فیلتره!!!!!!! چرا نظر من توی صفحتون معلوم نیس!!!!! من اصلا نمی دونم چی براشون نوشتم ولی حتما به خودشون میگن این دیگه چه دیوونه ایه!! نمی دونن که من اصلا یه کلمه هم از حرفاشون چیزی نفهمیدم. حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ منم گاهی وقتا میزنه به سرم ولی بدجور.....

جمعه 9 دی 1390 | نظرات ()



ما سه تا دوست هستیم که در ابتدای دوره ی بزرگی از زندگیمون در پی ثبت خاطرات و نشانی های ارزشمندی هستیم که ممکنه با فاصله گرفتن از هم از دستش بدیم
اینجا جای دردودلامون حرفامون داستانامون
خلاصه اینجا جاییه فقط و فقط برای خودمون

difo_323@yahoo.com

مینیمال
خاطرات
داستان و نقاشی ها
روزانه ها

یکی از ما سه تا

برای سارا
من و خل بازیام(2)
برگشتم
GOOCH
.و....
روز مهندس بر خودم مبارک!!!
GOOCH
فیلتر شکن خوب سراغ دارید؟
GOOCH
happy valentine
جواب تست
تولددددددد
تست
داشتان
وقتی که من دیوونه میشم...

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد